سلام به همه امیدوارم حال همتون خوب باشه اومدم دوباره.درست مثله پارسال.پارسالم تویه همچین شبی با هیجان زیاد اومدم و تو هویار نوشتم اونایی که منو میشناسن و هویار رو می خونن(لطف میکنن و تحملش میکنن بعد اون باید بگم خوشحالم که یه سال دیگه در کنار خانواده ام و دوستای عزیزم(چه قدیمیترها بله درسته.امروز تولده من بود بازم مثله پارسال حسه خوبی دارم امسال یه حسه دیگه رو هم تجربه کردم دیشب رفتمو پستی رو که پارسال تو همین شب آپ کرده بودم خوندم.برام جالب بود که درست تو تولدی که میرفتم توی ١٩سالگی؛١٩تا کامنت داشتم دیدم پارسال تو پستم اینجا کلی آهنگ خوندم مثله همیشه یه آرزو میکنم که همتون موفق و پیروز باشین یادمه تو آخرین جمله ی پست پارسالم؛تو شب تولدم؛از خدا به خاطر اینکه یک سال رو با منو در کنار من بود تشکر کردم و ازش خواستم که تو نوزدهمین سال حضورم هم تنهام نذاره؛ امسالم مثله پارسال میگم: خدایا، ممنونم که یه سال دیگه با من و در کناره من بودی و خواهش میکنم تو ٢٠ مین سال تولدم هم با من باش و تنهام نذار آمین
.بیخود منو چپ چپ نگاه نکنین
من ایندفعه زود اومدم که![]()
!!!!
.گفتم که هر سال تو همین روز یه هیجان خاصی دارم و یجورایی حسابی خوشحالم
.
)می دونین چرا این حالو دارم اما بقیه حتما براشون عجیبه!!!
اول از همه باید بگم که برام خیلی جالبه که ١ سال رو پشت سر گذاشتم.یه سال پر از تجربه های عجیب غریب؛ خوب و بد، تلخ و شیرین؛ و مملو از حسی جدید که با تمام وجودم تو این سال تجربه اش کردمو هنوز با منه
.حسی شیرین و جذاب
.کاش می تونستم بازش کنم و بگم چه جوریه اما واقعا خودمم نمی دونم چطوری میشه بیانش کرد.![]()
،چه اون عزیزانی که به واسطه ی هویار باهاشون دوستم![]()
)زیر سایه ی پروردگارم زندگی کنم
.
.در واقع ٩ صبح امروز یعنی ١٣ شهریور بدنیا اومدم.حقش بود مثله پارسال دیشب آپ میکردم.اما از اونجایی که شناسنامه ام ١٤ شهریوره
، زیاد فرقی نمیکنه![]()
.![]()
.بازم مثله هرسال حرفای مامانم یادم میاد و بازم مثله لحظه لحظه ی زندگیم وجودم سرشار از عشق کسایی میشه که بدون هیچ چشمداشتی دوستم دارن و بی وقفه برام زحمت میکشن
.اوهوم،درسته؛ اونا پدر مادرمن![]()
![]()
.بازم مثله هرسال تو این روز می خوام بدونن که چقدر دوستشون دارم
و برای زحمتهای بی دریغشون،بینهایت ممنونشونم
.
.حس عزیز بودن برای کسی به اسم برادر رو، که من از داشتنش محروم شدم
.اما حالا، با وجود داداش رضا
؛ این حس داره تو تک تک سلول هام جاری میشه
.وقتی میگه عزیزجونم،وقتی صدام میکنه و بعد میگه هیچی خواستم صدات کرده باشم، زمانی که به خاطر کارای اشتباهم عصبانی میشه و دعوام میکنه،وقتایی که من دلتنگم و عصبی و اون به خاطرمو پابه پای من بی قراری میکنه؛ نمی تونم بهتون بگم چه حسی بهم دست میده
.نمی تونم براتون حسمو باز کنم، اما همینقدر میگم که با هر حرکتش"حتی قهر کردناش" وجودم قطره قطره از عشقش پرمیشه
.عشق برادری که حالا حسرت می خورم و میگم کاش سالها پیش حضورش مثله الآن در کنارم بود و هر لحظه دعا میکنم که این حضور تا آخر عمر در کنارم باقی بمونه
.
.جالبه نه
؟!!
و شماها برام رقصیدین
.امسال چون خودم حال ندارم برقصم
(از اون اتفاقای نادر که هر ١٠سال یه بار اتفاق می افته![]()
) شما هم شانس آوردین![]()
.
و به همه ی آرزوهاتون برسید
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط امیتیس در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 11:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام به همه.امیدوارم حاله همتون خوب باشه.می دونم دیگه غیبتم خیلی خیلی زیاد شده
.اما واقعا هیچی به ذهنم نمیرسه که بنویسم.انگار اصلا کلمه هام کنار هم نمی خوان بشینن که بشن جمله!!!!
اینبار به قول مجتبی دیگه رکورد رو شکستم.نبودم خیلی طولانی بود اما باور کنین از دست خودم هم خارج بود.
تو این مدتی که نبودم مناسبتهای زیادی بود که باید می اومدم و بهتون تبریک میگفتم.به شماهایی که همتون برام عزیزین.
مهمترینشون عید نوروز بود که امیدوارم برای همتون با خوشی و موفقیت شروع شده باشه
و همینجوری هم ادامه داشته باشه
.بعد از اون هم فکر کنم که روز ولادت حضرت فاطمه (ص)، روز بزرگداشت مادر و روز زن بود که باز اون رو هم به همه ی مادرای دنیا و خانومهای عزیز تبریک میگم
(هرچند با دیرکرد فراوان
) و از همه بیشتر به مامان گلی خودم تبریک میگم![]()
که این همه زحمت برام میکشه و من هیچ جوری نمی تونم حبران کنم محبتهاش رو.بعد از اون شب آرزوها ( لیلة الرغائب) بود که میگن خدا تو این شب دعای بندهاش رو برآورده میکنه
.امیدوارم که خدا صدای هممون رو شنیده باشه و به آروزهامون جامه ی عمل بپوشونه
.
و حالا، امشب که در آستانه ی ولادت مولود کعبه، امیرالمومنین، امام علی (ع) هستیم؛ دیگه عزمم رو جزم کردم که هرجوری شده امشب آپ کنم
.

اول از همه روز پدر رو به همه مخصوصا پدر عزیز خودم![]()
تبریک میگم
و امیدوارم ١٢٠سال سایشون بالای سر من و خانواده ام باشه و ما همیشه از حمایتشون برخوردار باشیم
.

تو این مدت که نبودم اتفاقای زیادی برام افتاده که نمی دونم از کجا و از کدوماش باید شروع کنم به گقتن.
اول از همه اینکه اون دوستی که می ترسیدم یه مدت نداشته باشمش، ازم دور شد اما هنوز دارمشو خدا هنوز
.اسمش رضاست![]()
.برادر بزرگه منه و انقدر بهم لطف داره که خدا می دونه
.برادروار داره برام دل می سوزونه و با کمکها و نصیحتهای بجاش داره کمکم میکنه که درست پیش برم.خیلی ماهه
.اگه از خواهرام بیشتر دوستش نداشته باشم،کمتر هم ندارم
.برام مثله یه برادر واقعی عزیزه
، مخصوصا من که از داشتن برادر محرومم.همینجا بهش باید بگم رضای گلم خیلی دوستت دار![]()
.راستی برادرم حسابی هنرمند هستش![]()
.این عکسایی که تو این پست گذاشتم کار این عزیزه
.بازم ازش بی نهاییت ممنونم
.
بعد از اون لازمه از همه ی شماها تشکر کنم.که این مدت که نبودم تنهام نذاشتین.
اگه اجازه بدین اولین تشکر رو از حامد عزیزم بکنم که واقعا این مدت بهش زحمت دادم.اولین زحمتم که همین قالب وبلاگم هستش که من خیلی خیلی ازش ممنونم
.راستش من این قالب از مدتها پیش تو ذهنم بود و برای وبلاگه قبلیم به حامدجان گفته بودم که دنباله همچین چیزی هستم و وقتی حامد چند ماه پیش اینو نشونم داد واقعا سورپریز شدم
.بعد هم اینکه همین امشب هم باز زحمت گذاشتن این عکسها رو به حامد عزیز دادم که بازم خیلی خیلی ازش تشکر میکنم
.
بعد هم باید از مجتبی عزیز تشکر کنم که تو تمام این مدت این همه بهم سر زد و منو با اینکه نبودم تنها نذاشت![]()
.
از برگشت دوباره ی گلاره ی نازم هم بی نهایت خوشحالم
.خیلی خوبه که دوباره این دوست نازم رو در کناره خودمون داریم.امیدوارم بعد از این دیگه همیشه موفق و سرحال و خوشبخت باشی گلاره جونم![]()
.
از بقیه ی دوستای گلم هم که تو این مدت بهم سر زدن و تنهام نذاشتن هم بی نهایت ممنونم.از عسل خانوم گل![]()
، خانومی عزیز![]()
،مهسایی مهربون![]()
، توکا ی عزیز![]()
، باران گل![]()
، بهار قشنگم![]()
( که من خیلی وقته نتونستم بهش سر بزنم![]()
)،نازنین عزیز![]()
،معصی خانوم گل![]()
،یاسی خانومه مهربون![]()
و داداش شهاب عزیز
و همه ی دوستای گلی که اومدن پیشم و اسمشون اینجا از قلم افتاد.شرمنده ی همتون هستم که این مدت اومدین پیشم و من نتونستم درست بهتون سر بزنم
.
راستی از اونجایی که دیگه واسم عادت شده که تو همه ی پستهام از عسل خانوم هم بنویسم
باید بگم که این خانوم در ادامه رقصیدنهای بی انتهاشون
( که به قوله مامانم درست مثله من می مونه
و با شنیدن آهنگ کنترل از دست میده
) شروع به سخنرانیهای فراوانی کردن که بهترین و جذابترینشون یک کلمه هستش که بالاخره چند روز پیش با تلاشهای بی وقفه ی من و خواهرم به زبون آورد
.حتما می تونین حدس بزنین اون کلمه چیه
. آره؛ اون کلمه چیزی نیست بجز: خاله ![]()
. نمی تونم بگم وقتی با اون صدای نازکش این کلمه رو میگه و وقتی اونهمه سعی میکنه که بجای "خ" نگه "ق" و به خاطر این زحمتش واژه ی "خ" رو اونهمه کشیده و غلیظ بیان میکنه؛ چه حس شیرینی بهم دست میده![]()
. اون لحظه از چنان دلم براش ضعف میره که دلم میخواد تمام وجودش رو غرق بوسه کنم
.وجوده این عزیزترین موجودی رو که حضورش منبع آرامش و نشاطه واسه من و واسه کل خانواده![]()
.
خوب بچه ها بازم مثله همیشه حسابی پرچونگی کردم
.نمی دونم بازم میام و آپ میکنم یا نه؛ اما راستش فکر نمیکنم چیز زیادی به آخرای عمر هویار مونده باشه. چون هویار نویس دیگه زیاد قلمش جالب نیست. تکراری و یکنواخت مینویسه و خودش اصلا این حالتو دوست نداره.
خوب دیگه واسه امشب بسته.بازم مثله همیشه تو آخر این پست هم یه شعراز سهراب سپهری میذارم که خودم خیلی دوستش دارم، امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
همتون رو خیلی دوست دارم.آرزوی بهترینها رو براتون دارم و روزهایی پر از موفقیت و کامیابی.
از دور روی ماه همتون رو می بوسم
و به خدا میسپارمتون و میرم تا پست بعدی.![]()
یا حق
« نشانی»
« خانه ی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
« نرسیده به درخت ،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پست بلوغ، سر بدر می آرد،
سپ به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی:
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست؟»
نوشته شده توسط امیتیس در شنبه ششم مرداد 1386 ساعت 0:17 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام
اومدم دوباره
. اوه اوه، چقدر اینبار غیبتم طولانی بود
!!!!!!!خودمم دلم برای اینجا تنگ شده بود. اما نشد دیگه؛ یعنی هرجوری خواستم یه زمانی در برم و بیام بنویسم برای هویار نمیشد.
شروع امتحانهای پایان ترمم که همزمان با اسباب کشیه ما شد، اجازه ی تکون خوردن رو کاملاً ازم گرفت
.
بالاخره امتحانام هم تموم شد
. درست یکشنبه، اما از اونجایی که چهارشنبه باید نقشه هامو تحویل میدادم بازم دوشنبه و سه شنبه هم شدیداً درگیر بودم. اما تازه چهارشنبه آزاد شدم.
راستش رو بخواین، خودمم نمی دونم چمه
. اما چند وقتیه اصلاً حرف ندارم که بیام و تو هویار بنویسم. هیچی به ذهنم نمیرسه. قبل اینکه بشینم پای کامپیوتر کلی حرف دارم اما به محض اینکه میشینم که بنویسم؛ مغزم کاملاً خالی میشه و هیچی تو ذهنم نیست که بنویسم
. نمی دونم چرا؟؟؟!!! واسه خودمم عجیبه!!! من همیشه برای نوشتن تو هویار یه عالمه حرف داشتم اما حالا.......![]()
چند روزیه دارم فکر میکنم که آدما چقدر عوض میشن. که چقدر از حرفا و باورهای خودشون دور میشن. یعنی راسته که آدم وقتی از مرحله ای به مرحله ی دیگری میره تو زندگیش؛ دیدش، باورش، افکارش، اعمالش و حرکاتش تغیییر میکنند؟؟؟!!!!(میشه هرکدومتون که لطف کردید و اومدید این پست رو خوندید جواب این سؤال رو برام تو کامنت بذارید؟؟؟ممنون میشم)
یه تسلیت هم باید بهتون می اومدم و میگفتم(بابت شهادت سالار شهیدان، اما حسین(ع)) که با عرض شرمندگی نتونستم و با تأخیر اینکارو میکنم.
این روزا خیلی نگرونم
. همش دلهره دارم و مضطربم
. دارم از یکی از بهترین دوستام جدا میشم
. ٢ماه نمیبینمش و این برام خیلی سخته
. اونم برای من که الآن ١ساله تمام روزهام رو با اون گذروندم. نمی دونم چطوری باید با نبودش کنار بیام
؛ واسه همینه که همش دلهره دارم![]()
.فقط یه اتفاق ممکن این جدایی رو کنسل کنه که هم من و هم دوستم هردو امیدواریم اون اتفاق بیافته
و من سخت مشغول دعا هستم
. خنده داره اما من همش نگرانم و ذکر میگم که همه چیز درست شه؛ شاید از خوده دوستم هم دل نگرونترم. چون اون باور کرده که باید این سفر رو بره اما من هنوز دارم به کورسوی امیدی که دارم چنگ میزنم![]()
و در تلاشم که...........
بچه ها دقت کردید که چقدر عمر زود میگذره؟؟!!! یک ترم دانشگاهمون تموم شد و من اصلاً نفهمیدم چطور!!!یک ماه دیگه هم عید نوروزه و سال عوض میشه و هممون یک سال رو سپری کردیم.فقط داریم تند تند می دوئیم که برسیم به فردا، به فردایی که نمی دونیم چی میشه و چی قراره بشه!!!داریم لحظه هامون رو تند تند رد میکنیم و روزا رو تند تند میشمریم که برسیم به یه روز جدید بدون اینکه خودمونم بدونیم از فردا و از روز جدیدمون دقیقاً چی می خوایم. دارم کارامو تو امسال سبک سنگین کردم. برام جالبه که بفهمم سالم رو هدر دادم یا مفید گذروندمش. امیدوارم کارام جوری نباشه که آخرش بگم یک سال دیگه رو از دست دادم!!!!
دلم برای همتون تنگ شده حسابی؛ برای گلاره ی نازم![]()
که امیدوارم یکم آرومتر شده باشه. واسه داداش مجتبی![]()
، واسه باران خانومه گل![]()
،برای حامد عزیز![]()
، داداش شهابم![]()
،لیداجون و عسل خانوم عزیز![]()
، ساسا![]()
، الهه![]()
، نازنین یار![]()
، عاشق تنها![]()
و آقا هدف ![]()
و آسد مرتضی ![]()
و همه ی کسایی که اومدن هویار و من تو سر زدن بهشون سهل اگاری کردم![]()
![]()
.
واسه همتون دلتنگ شدم
، اما راستش رو بخواین برای گلاره خیلی نگرانم![]()
. این روزا خیلی بهش فکر کردم و همش از خدا خواستم کمکش کنه که ای دوران سخت رو با موفقیت بگذرونه
. شمام همه دعا کنید که این دوست و خواهر عزیزمون زودتر از این روزا بگذره.
راستی بچه پیشاپیش ولنتاین رو هم بهتون تبریک میگم![]()
. امیدوارم همه ی عاشقهای واقعی در کنار هم روزهای خوبی را سپری کنن و تا همیشه در کنار معشوقه هاشون بمونن و از این نعمت الهی بهره مند باشن![]()
![]()
![]()
.
می خواستم در آخر مثله همیشه یک شعر از سهراب، اخوان ثالث و ..... بذارم که هرچی گشتم کتابهای شعرم رو پیدا نکردم
. قبلاًً که گفتم آدمه خیلی منظمی هستم
و همیشه وسایلم سرجاشه
؛ واسه همین از وقتی اسباب کشی کردیم خونه ی جدیدمون، نمی دونم این کتابارو کجا گذاشتم
. بخاطر همین این دفعه دو تا شعر میذارم که اولیش تیتراژ پایانی سریال هم نفس هستش با صدای مهران مدیری که الحق زیبا خونده
و دیگری هم یکی از شعرهای فیلم سینمایی گرگ و میش هستش با صدای بنیامین که مثله همیشه عالی خونده
. امیدوارم خوشتون بیاد
.
راستی یه عذرخواهی هم به همتون بدهکارم که نشد تو این دو ماه درست و حسابی بیام به وبلاگاتون و بهتون سر بزنم و حسابی شرمنده ی همه ی دوستای گلم شدم که اومدن پیشم و من نتونستم برم پیششون![]()
.
دوستتون دارم
، از دور صورتهای گل همتون رو می بوسم
و برای حضورتون در هویار بی نهایت ممنونم![]()
![]()
.
مواظب خودتون باشید
.
در پناه حق
آسمون رؤیا، امشب گرمه از تبه ما
ماه آرزوها، اومده تو شب ما
عطر شرم بوسه،رو لبهای بسته ی ما
قرمزی نوازش، دله من؛ دله تو، دل ما؛
دله همه ی آدما مگه چی می خواد؟؟؟
آروم اومدی تو خوابم
آروم اومدی؛ مثله رقص یه پروانه با ناز سایه ی گل!
بوی عشق تو هوا پیچید؛
اشک تورو، لبه من بوسید؛
قلبه منو؛
همه جا،همه جا، همه جا برد؛
خوابی که عشق تو چشای تو دید.
آروم اومدی تو خوابم
آروم اومدی؛ مثله رقص یه پروانه با ناز سایه ی گل!
آه از این،سفر کوتاه؛
بازم منو،تو و دوری و آه؛
می ترسن از؛
منو تو،منو تو،منو تو حیف؛
تو قلبه ما،نه هوس نه گناه.
بوی عشق تو هوا پیچید؛
اشک تورو، لبه من بوسید؛
قلبه منو؛
همه جا،همه جا، همه جا برد؛
خوابی که عشق تو چشای تو دید.
@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@
دلتنگیاتو بردار؛
به روی قلبم بذار.
تکیه بده به شونم؛
تو این مسیر دشوار. اگه منو نمی خوای؛
حرفه دلم رو گوش کن؛
فقط برای یکبار؛
بعدش خدانگهدار؛ بعدش خدانگهدار.
تنهایی خیلی سخته؛
وقتی چشام به راهه،
وقتی که شب سیاهه،
وقتی بدونه ماه نداره.
تنهایی خیلی تلخه؛
وقتی که بی تو هستم،
تنها میمونه دستم،
با این دله شکستم.
دلتگیهامو بردار؛
پیش خودت نگهدار؛
هروقت که تنها شدی؛
منو به یادت بیار؛
داری میری نمی خوام؛
وقته تورو بگیرم؛
این حرفه آخره من؛
دوستت دارم؛دوستت دارم، میمیرم.
تنهایی خیلی درده؛
اگه نیای تو خوابم،
وقتی تو اضطرابم،
تو هم ندی جوابم.
تنهایی خیلی سرده؛
وقتی پیشم نباشی،
آتیشم نباشی،
بیدار میشم، نباشی.
تنهایی خیلی سردمه........
نوشته شده توسط امیتیس در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 ساعت 0:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام به همه
بچه ها به
خدا شرمنده ی روی همتون هستم.می دونم که دیگه اینبار واقعاً خیلی دیر اومدم، اما
اونقدر کارام همه بهم گره خورده بودن که خودمم قاطی کرده
بودم.
اول از همه باید از مجتبی و باران عزیز عذر خواهی کنم که اومدن پیشم ومنم رفتم پیششون اما بازم به خاطره مشغله ی زیادی که گیجم کرده بود یادم رفت براشون کامنت بذارم. می دونم دلیلم قابل قبول نیست، اما به هر حال عذر می خوام؛ هم از مجتبی و باران عزیز و هم از بقیه دوستای گلم.
اما دلیل غیبتم:
اول از همه که یه مشکل گنده برام پیش اومده بود که خودمم موندم چطوری هضمش کردم!!!!خودمم باور نمیکردم بتونم باهاش کنار بیام، اما از اونجایی که خدا همیشه مهربونه و هیچ وقت بنده هاشو فراموش نمیکنه، به لطف خدا تونستم باهاش کنار بیام و الآن با تمام اینکه هنوز یادآوریه اون اتفاق اذیتم میکنه، اما تونستم باهاش کنار بیام.اجازه بدین بیشتر از این واردش نشم.
بعد از اونم که دانشگاه؛ امتحانهای میان ترمم شروع شدن و همه پشت سر هم.تقریباً به جز دو روز که تعطیلم بقیه ی روزها در حال امتحان دادنم.
چهارشنبه هم جاتون خالی عروسی دختر عمه ام بود.از اونجایی هم که من اصلاً اهل رقص و این حرفا نیستم همش یه گوشه نشسته بودم!!! جاتون حسابی خالی بود.
جاتون خالی دیگه حسابی افتادم به نقشه کشیدن. از کار با مداد و روی پوستی، رسیدم به کار با راپید که روی کاغذ کالک کشیده میشه، که احتیاج به دقت خیلی زیادی داره و وقت بیشتری میگیره. نقشه ای که با مداد شاید ۱ ساعت وقت میگرفت، حالا با راپید شاید ۵ ساعت یا بیستر وقت می بره.
ولی با تمام سختیش، با تمام اینکه بارها پیش میاد بیشتر نقشه رو کشیدی و جوهر جوری میریزه روش که مجبوری از نو بکشیش، با تمام اینکه کمرت از خم موندن روی میز برای ساعتها خسته میشه و .... اما وقتی تموم میشه و بهش نگاه میکنی، اونقدر غرق لذت میشی که تمام اون خستگی رو فراموش میکنی.
عسل هم تازگی ها یاد گرفته برقصه. تمام روز چهارشنبه رو پا به پای خاله اش رقصید. حاضر نبود برای یه لحظه بشینه. اگه من برای چند دقیقه میدادمش به مامانش که دستم استراحت کنه و خودم میرفتم وسط که برقصم اونقدر گریه میکرد و جیغ میزد که مامانش دوباره میدادش به من. این شد که این بار علاوه بر اینکه پاهام تاول زد و راه رفتن برام سخت شد، شونه هام هم از کتف تا ۲روز درد میکردن.
خلاصه اینکه اونقدر مشغله هام زیاد بود که حتی نتونستم به هویار برسم و آپش کنم. به هر حال از همتون عذرخواهی میکنم. راستی من دلم خیلی براتون تنگ شده ها... برای گلاره جونم، برای یاسی خانوم عزیز، برای مجتبی، برای باران، برای حامد عزیز، داداش شهابم،لیداجون و عسل خانوم عزیز، ساسا، الهه، نازنین یار، عاشق تنها و آقا هدف و آسد مرتضی و تمام کسایی که از قلم افتادن.
شما چی؟؟؟ هیچ کس دلتون واسه من تنگ نشد؟؟؟!!!
آهان، یه چز دیگه هم می خوام بهتون بگم؛ یکی از دوستای عزیز من تازگی ها یه سایت باز کرده که دیکشنری آنلاین هست.این دیکشنری این غابلیت رو داره در زمانی که شما آنلاین هستید و از اینترنت استفاده میکنید و در معنیه کلمات دچار مشکل میشید، بهتون کمک کنه. من که خیلی خیلی به دردم می خوره. مخصوصاً که می خوام دنبال پلان بگردم. چیزه خیلی مفیدیه.حتماً برای همتون پیش اومده که توی سایتهای مختلف دچار مشکل بشید و همین نفهمیدن معنیه کلمات اذیتتون کنه.به هر حال آدرس این سایت حتماً بدردتون می خوره.( اینم آدرس سایت دیکشنری آنلاین)
خوب بچه ها برای امروز دیگه بسته. باز پرچونگی کردم. نمیشه دیگه، چیکارش کنم؟؟ هرجوری می خوام کوتاهش کنم نمیشه. به هرحال شرمنده که هربار سرتون رو درد میارم.
در آخر هم یه شعر از اردلان سرافراز براتون میذارم با عنوان قصه ی شهر سکوت که امیدوارم خوشتان بیاد.
دوستتون دارم، از دور دست همتون رو برای حضور مداومتون در هویار می بوسم و میرم تا پست بعدی.
تا بعد در پناه حق.
نوشته شده توسط امیتیس در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 11:42 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بازم سلام
اومدم دوباره.بازم مثله همیشه پر از شرمندگی از روی همه ی شما دوستای گلم که اومدید پیشم و من تو اومدن پیشتون سهل انگاری کردم
.
همه چیز داره عادی پیش میره.عادی و کسل کننده
.هر روز مثله دیروزه و نمونه ای از فردا.گاهی اونقدر از تکراری بودنش خسته میشم که خودمم می مونم که چیکار باید بکنم.همون موقع هاست که هیچی آرومم نمیکنه جز نماز![]()
.نمی تونم بگم چه حسی تویه نماز هست که تمام اضطراب و نگرانیمو، تمام سردرگمی و دیوونگیمو کاملا" تسکین میده
.گاهی اشکم در میاد
.سرمو میگیرم تو دستمو دلم می خواد بکوبمش به دیوار
؛ اون موقعست که فقط چشامو میبندم و میگم خدایا من فقط تورو دارم
.تویی که همه ی چیز به اراده و میل توئه،کمکم کن از این دیوونگی در بیام، کمکم کن که آروم شم و باز 2رکعت نمازه که می تونه.............![]()
نمی دونم بچه ها تا به حال به این حس رسیدین یا نه
؟؟؟نمی دونم تا حالا شده که با وجوده خوانوادتون،با وجوده تمام دوستاتون و با وجوده همه....احساس کنین که هیچ کس رو جز خدا ندارین
؟؟؟؟تا حالا شده که فکر کنین فقط اونه که درکتون میکنه
؟؟؟تا حالا شده که با تمام وجود دلتون می خواد باهاش خلوت کنین و از ته دل باهاش حرف بزنین
؟؟؟
من الآن مدتیه اینجوریم.همش دلم می خواد ذکر بگم
؛ همش دلم می خواد با خدای خودم خلوت کنم
.همش حس میکنم فقط اونو دارم
و فقط اونه که می تونه کمکم کنه و تنها پناهم اونه
که واقعا" هم هست
.
نمی دونم
.هیچی نمی دونم جز اینکه این حس با تمام آرامشی که برای آدم داره
یه احساس غریبی هم با خودش داره
که نمی دونم اسمش رو چی باید گذاشت.![]()
از این موضوع که بگذریم باید بگم تو دانشگاه هم کارم افتاده رو غلتک
.دیگه کاملا" تو دانشگاه جا افتادم
و اون احساس غریبی که تو روزهای اول بدون وجود خاله چکامم داشتم
کم کم ازم دور میشه و یخم با وجود دوستای جدیدی که پیدا کردم کاملا" اب شده
.توی درسهایی که دارم 2تاش رو واقعا" دوست دارم
و برام فوق العاده ست.اولی که تخصصی ترین درسمه به اسمه "رسم فنی" که واقعا" شیرینه.نمی تونین حس کنین که وقتی آدم یه نقشه رو تموم میکنه، وقتی به آخره کارش که حالا تکمیل شده روی کاغذ پوستی خودش رو نشون میده نگاه میکنه چه حس خوبی به آدم دست میده.تصور اینکه اینی که روی کاغذ به طور مثال به عنوان پلان خونه رسم شده کاره دسته خودشه اونقدر لذت بخشه
که برابری میکنه با لذت نجات جون یه بیمار توسط پزشک
.درس بعدی هم "زمین شناسی و مصالح" هست که اونم با تمام سختیی که داره، با تمام اینکه تمام درس در مورد انواع سنگ و خاک و ملات و ....هست بازم به خاطر تنوع صحبتی که توش میشه لذت بخشه.
و بدترین واحدی که دارم هم درسیه به اسمه "اندیشه ی اسلامی
" که من هر بار سر اون کلاس دیوونه میشم.استاد این درس مردیه
که می تونم بگم واقعا" مشکل داره.با تمام کلاس مشکل داره.هیچ کس سر کلاسش صداش در نمیاد
و اونقدر جو کلاس ترسناک و اضطراب آوره
که من بعده کلاس تا 2 ساعت سردرد دارم.
بقیه کلاسها گمونم کاملا" عادی و معمولی هستن![]()
![]()
این چند روز اخیر هم که دنبال کاره گواهی نامه ی رانندگیم هستم.یه مثالی هست که "اگه دریا بری،دریا آبش خشک میشه".حالا حکایت من شده
.اینهمه مدت اون کتاب 50 صفحه ای رو همه امتحان میدادن همون بار اول هم قبول میشدن.تا نوبت من شد یه کتاب به عنوان کتاب جامع شد کتاب آیین نامه که 150 صفحه ست
.اونم چه سوالهایی!!! با تمام آسونیش و با تمام اینکه من خودمم هم همش میگفتم کتابش چرنده اما اونقدر شبیه همدیگه هستن که آدم همه رو قاطی میکنه.خلاصه اینکه کاره گواهی نامم همینجوری مونده.
یه چیز خنده دار هم در مورد عسل
.عسل یاد گرفته بوس کنه
.نمی تونین حس کنین وقتی اون دهن کوچیکشو می چسبونه به لپهای آدم و با اون لبهای غنچه ای و نازش آدمو بوس میکنه و صورتمون رو خیس میکنه چه حسی رو تجربه میکنیم![]()
.انوقدر لذت بخشه که من با تمام وجود به خودم فشارش میدم و اونقدر محکم می بوسمش که غش غش می خنده و گاهی سرفه اش میگیره![]()
.اونقدر شیرین شده که دلم حتی از تعریف کردنه کاراش هم براش ضعف میره
.
خوب بچه ها گمونم برای امروز بست باشه
.بازم مثله همیشه طولانی شده
.نمی دونم چرا هر کاری مکنم نمیشه چونمو کوتاه کنم.![]()
![]()
در آخر هم یه شعر از اخوان ثالث میذارم که به نظرم خیلی خیلی احساسی و زیباست
. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
مواظب خودتون باشید
.از دور همتون رو می بوسم
.دوستتون دارم
و تا پست بعدی به خدا میسپارمتون![]()
در پناه حق
امشب دلم آرزوی تو دارد
نجواکنان و بی آرام، خوش با خدایش،
می نالد و گفت و گوی تو دارد.
_تو آنچه در خواب بینند
پوشیده در پرده های خیال آفرینند.
تو آنچه در قصّه خوانند.
تو آنچه بی اختیارند پیشش،
خواهند و نامش ندانند_
امشب دلم آرزوی تو دارد.
**
**
**
دل آرزوی تو، و آنگاه
این بستر تهمت آغشته ی چشم در راه
بوی تو، بوی تو، بوی تو دارد.
_بوی تو در لحظه های نه پروا، نه آزرمی از هیچ.
تن زنده، دل زنده، تن شعله ی شوق، جان جمله ی خواهش،
هولی نه، شرمی نه از هیچ؛
آن بو که گوید تو هستی
در اوج شور هوس، اوج مستی.
بوی گلاویزی و بی قراری
و لذت کام، شور با عشق و شب زنده داری._
امشب عجب بسترم باز بوی تو دارد.
ای غرفه ی نور، در این شب کور،
تو راه روحی، کلید گشایش،
وین زندگی را _ چه بیهوده! _ تنها بهانه.
تو صحبت عشق و آنگاه
خواب خوش آشیانه.
در ساز عمر من، این غمگن، این غمگنانه،
پرشورتر پرده ی عاشقانه.
ای گفت و گوی دلم با تو، وز تو
تو روح روییدنی، سحر سبز جوانه.
تو در خزان غم آلود زندان،
چون صد سبوی سبزنای بهاری
گم کرده های دلم را _چه تاریک! _
آیینه ی روشن بی غباری.
ای لحظه ها از تو ناب سعادت،
ای زندگی با تو پرشور و شیرین،
ای یاد تو خوشترین عهد و عادت.
تو راز آنی، تو جان جمالی.
تو ژرفی و صفوت برکه های زلالی،
یک لحظه ی ساده ی بی ملالی،
ای واحه ی زندگی، خیمه ی مهربانی،
ای آبی روشن، ای آب.
تو نوش آسایشی، ناز لذت،
ای خوب، ای خوبی، ای خواب.
دل آرزوی تو دارد؛
"بوی تو، بوی تو، بوی تو"
دارد.
نوشته شده توسط امیتیس در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 ساعت 10:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوباره سلام
اومدم دوباره.می دونم بازم مثله همیشه خیلی دیر اومدم
و کلی غیبت دارم تو سر زدن بهتون
اما خوب هم اینکه نبودم و هم اینکه راستش هیچی واسه نوشتن ندارم
.
اونقدر روزهام تکراری و شبیه همدیگه شده که خودم هم از سپری کردنشون کسل و خسته میشم
؛ چه برسه به اینکه بخوام براتون تعریف هم بکنم که مسلما" شمام حوصلتون سر میره.
بعد از ا